مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

417

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه ملكه بازنيامد . آنگاه جامه پوشيده ، بجستجوى ملكه هميگشت تا بباغ شد . و در آنجا نهرى ديد روان كه مرغكى سفيد در كنار نهر نشسته و در آنجا درختى است بزرگ . و در فراز درخت ، پرندگان گوناگون هستند . بتفرج آن پرندگان بنشست . پرنده‌اى سياه ديد كه بر آن مرغكى سفيد فرود آمد . پس از ساعتى آن مرغك سفيد به صورت بشريت بازگشت . ملك بدر باسم ، نيك بر وى نظر كرده ، ديد كه او ملكه است . آنگاه دانست كه آن پرندهء سياه ، آدمى بوده است كه او را بجادو پرنده كرده و خويشتن را نيز به صورت پرنده درآورده . بدر باسم را غيرت گرفته ، از ملكه لاب در خشم شد و بازگشته ، در خوابگاه بخفت . پس از ساعتى ملكه بسوى او بازگشت و مزاح همىكرد . ولى او سخت خشمگين بود و ملكه دانست كه بدر باسم ، او را با آن پرندهء سياه ديده است . راز خود پوشيده داشت . آنگاه بدر باسم با او گفت : اى ملكه ، همىخواهم كه مرا جواز دهى تا بدكان عم خود روم . كه چهل روز است او را نديده و بديدار او بسى مشتاقم . ملكه گفت : برو ولى دير مكن كه من بدورى تو صبر نتوانم كرد . ملك بدر باسم سوار گشته ، بسوى دكان شيخ بقال رفت و او را سلام داد . شيخ برخاسته ، او را در آغوش گرفت و به او گفت كه : با اين مكارهء جادو چگونه بسر بردى ؟ بدر باسم جواب داد : درين مدت در عيش‌ونوش بودم . مگر اينكه چون امروز بيدار شدم ، او را در قصر نديده ، بجستجوى او بباغ شدم . پس تمامت حكايت با شيخ بازگفت . چون شيخ ، سخن او را بشنيد ، گفت : از اين مكاره برحذر باش و بدان كه آن پرندگان كه تو بر درخت ديدى ، همگى جوانان غريب هستند كه ملكه ، ايشان را بجادو ، پرندگان كرده . و آن پرندهء سياه از جملهء مملوكان ملكه است و ملكه او را بسى دوست ميدارد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .